تبليغاتX
.


.

خانه دوست ( البته اگر افتخار بدين ) همين نزديكيست كه اگر كار ضروري و غير ضروري داشتين ميتونين تشريف بيارين و با گذاشتن يادداشت يا ارسال پيام از تشريف فرمايي تان آگاهم كنيد
و يا هر امري كه داشتين بفرمائين ... اما آدرس خانه دوست كه به همين نام در پيوندها لينك شده است :

http://www.cloob.com/name/yosrasadat

| دوشنبه سیزدهم تیر 1390 | 1:16 | بلاغت| |

هم محله هاي قديمي ام در بلاگفا سلام

براي ورود به خانه جديدم
بر روي آدمك زير كليك كنيد



باتشكر از صاحب خانه قديمي

| سه شنبه شانزدهم آذر 1389 | 23:16 | بلاغت| |

سلام فعلا تو ثامن بلاگيم با اين آدرس : harfehesab.samenblog.com
| سه شنبه شانزدهم آذر 1389 | 15:57 | بلاغت| |

سلام به همه خوانندگان گرامي وبلاگم

   همينطور كه ميبينيد قالب وبلاگم بدون هماهنگي پريده و تمام اسكريپتها را كه از جمله آن لوگوي وبهاي زيبايتان بوده با خودش برده تا اطلاع ثانوي دلخور نشويد شايد از اينجا اسباب كشي كنم كه حتما خبرتان ميكنم

اين بلا سر چند تا وبلاگ ديگه هم آمده

| دوشنبه پانزدهم آذر 1389 | 3:10 | بلاغت| |

بگذارين درد دلم را با بيان خاطره يك گردشگر از يكي از روستاهاي ايران مربوط به سي چهل سال قبل شروع كنم البته از همين الان كلي عذرخواهي پيوست ميكنم قول بدين آنچه را كه من ميگم برداشت كنيد :

در يكي از روستاهاي شمال ايران مهمان خانه كدخدا شديم كه حسابي سنگ تمام گذاشتند تا اينكه نوبت به ميوه رسيد پسر خانواده كه نوجواني پانزده شانزده ساله بود مشغول پذيرايي شد كه تا آمد خم بشه به معده اش فشار آمد ... من و همسرم نشنيده گرفتيم اما خود كودك در حالي كه سرخ شده بود پذيرايي را به پايان رساند و رفت و ما مشغول پوست كندن ميوه بوديم كه ناگهان صداي شليك گلوله از انباري آمد من و همسرم وحشت زده به مرد صاحبخانه نگاه كرديم كه با كمي ناراحتي توأم با تفاخر گفت : احسنت ثابت كرد كه پسر منه 


حالا اين خاطره را بخوانيد كه فرزند يكي از فرنگ برگشته ميگفت آخ جون آمديم ايران اينجا ديگه ميشه به راحتي تلويزيون ديد و مامان هر چند دقيقه يكبار نميگه پسرم چشماتو ببند


حتما تا الان حدس زديد در مورد چي ميخوام بگم بگذاريد اصل مطلب را از نظر سنجيهاي برنامه هاي عيد شروع كنيم

در تهران : اول زن بابا رتبه دوم : چهار ديواري رتبه سوم: دارا و ندار

در كشور بهترين سريال چهارديواري شد در برنامه نقدي كه برگزار شد مجري جمله اي گفت كه بي اختيار گفتم احسنت جمله اين بود : بعد از مدتها سريال طنزي به نمايش در آمد كه در آن از محيط فرح بخش توالت خبري نبود ( البته جداي از اينكه چه زيبا حرص آدم را در مي آورد و خالي بندترين آدمها حين ديدن اين سريال فريادشان در ميامد كه اي بابا دروغ بسه ديگه )

يعني خداييش اين درسته اين درسته كه پاي يك سريال بشيني و هنر پيشه اي كه انتظار داري سريال بخاطر آن پر از خنده بشه هيچ راهي براي خنداندن نداشته باشه جز به نمايش در آوردن فعل و انفعالات دستگاه گوارشش همون موقع كه نزديك به دو دقيقه سعي داشت تا شرح بده چرا قضيه بو ميده تصميم گرفتم كه ديگه بازي اين شازده را نبينم و نشنوم تا حدودي هم موفق بودم بازي بقيه را مثل خانم گلچين را كه اتفاقا زيبا هم بود ميديدم اما موقع به صحنه آمدن شازده سعي داشتم حواسم را پرت كنم تا اينكه شب گذشته مهماني داشتيم كه اصرار ميكرد سريال را با جزئياتش ببينه كه عدل نوبت .... بنزين ..... قيتيله .... غيره شد اينجا بود كه حرف خواهرم برام قابل باورتر شد كه همسايه بيسوادشان كه ادب فرزندش براش مهمه تلويزيون را خاموش ميكنه وقتي اين سريال شروع ميشه ...

تازه همه اين موضوع يك طرف و فحشهايي كه رد و بدل ميشه طرف ديگه وقتي فهميدم وقاحت اين فحشها چقدره كه معني يكي از آنها را پرسيدم و طرفم در جواب فقط سرخ شد

| چهارشنبه دهم آذر 1389 | 22:43 | بلاغت| |

Design By : shotSkin.com